Friday, October 18, 2013

ماهی همیشه تشته‌ام



ماهی مرد. دیشب یه وری شده بود ته آب. امروز صبح مرده بود. مردن ماهی به نظر میاد نباید خیلی دردناک باشه اما هست. حداقل تو این وضیعتی که آدم تنها اتچمنتش یه ماهی بند انگشتیه. خاکش کردم تو گلدونای بالکن.

Thursday, June 27, 2013

My Favorite Damaged People

.میخواهم یک کلاب بزنم از آدمهای آسیب دیده مورد علاقه ام
 آنجا بیفتیم به جان هم، با چنگ و دندان. همدیگر را تکه پاره کنیم. بعد که خوب خونین و مالین شدیم، همدیگر را بغل کنیم هورهور گریه کنیم. عاشق سینه چاک هم شویم. هرهر بخندیم. بزنیم برقصیم. بعد، دوباره بیفتیم به جان هم. تا ابد هم توی این لوپ بمانیم. هیچ آدم نرمالی هم نباشد که به رویمان بیاورد چقدر اوضاعمان خراب است و برایمان منطقی ،دنبال راه نجات باشد.
روی تی شرت همه مان هم میدهم بنویسند: وانس دمِیجد، آلویز دمِیجد*

once damaged, always damaged*



Monday, November 26, 2012

واتِ شِیم. واتِ وِیست


استراتژی من استراتژی فراراست - بوده است. هم معنوی هم فیزیکی. بیست و خرده ای سال جواب داده اما حالا دیگر کار نمیکند.
باید یک استراتژی تازه پیدا کنم.
یا آدم شوم.

Friday, July 27, 2012

کابوس نوشت


میشه یعنی واسه یه بارهم که شده خواب ببینم تو خیابون من کفش دارم بقیه کفش ندارن؟ یا حتی ببینم من سوار هواپیما شدم بقیه آدما جا موندن؟ یا سر امتحان من همه رو بلدم به جز من هیشکی بلد نیست؟  انصاف نیس به قرعان.

Tuesday, June 19, 2012

شکواییه


آهای وبلاگ خانوما ( بر وزن مامان خانوم و بابا خانوم)
من انتظار دارم کم کمش صبح به صبح چنداتاتون آپ کرده باشین. خیلی دیگه کم کاری می کنین. خیلی. 
آدم نمیدونه دلش دیگه به چی خوش باشه. اسمایلی آه و غمگینی.
اصن آدم به جایی میرسه که حاضر پول بده شما تولید محتوا کنید.
والا.

Monday, March 19, 2012

عمو نوروز بدجنس

هفت سین ندارم. هیچ وقت نداشتم به شخصه.همیشه یکی بود که دعوتم میکرد سر تحویل. همیشه صغیر بودم و یکی بود بزرگتر باشد. امسال بزرگ شده ام به اندازه کافی که هیچ کس نگفت بیا. دونقطه غمگینی.
عید نصفه شبه. صبحش باید بروم سرکار. راضی نیستم. دلم هم تنگ شده برای خونمون.
عصبانیم از عید امسال کلا.

Wednesday, March 14, 2012

Am I dreaming?

یک یارویی وارد مهمونی شد. با همه سلام، روبوسی... 
گفتن خب شما الان دعوتی کدوم یکی از این همخونه هایید؟
گفت نه... دوست دوستم خبر داد اینجا مهمونیه. خودش هم نیومد.
دستش یه بطری ساکی هم گرفته بود. کفشاشم در آورده بود...
دور میز ملت نشسته بودن.
پرسیدن حالا آقای غریبه اهل کجایی؟
گفت مارسِی. 
گفتن خوب شغلت چیه؟
گفت شهاب سنگ جمع میکنم.  

Tuesday, March 6, 2012

Everyday a New Start

با هزار بدبختی و لعن و نفرین به زندگی کله سحراز خواب بیدار شدم. گفتم حالا امروز مثل هر روز بدعنق و زشت نباشم. اصلا یه رزولوشن جدید بسازم که آدم خوش اخلاق و حوصله داری بشم از خود امروز.  دکمه آسانسور زدم، در آسانسور باز شد دیدم یکی کف آسانسور بالا آورده...

چِنج  آو پِلنز. از پله ها میرم و بد اخلاق و گه باقی می مونم.

Friday, March 2, 2012

My everywhere Hurts

همه جام درد میکنه. یعنی همیشه همه جام درد نمیکنه. اما همیشه حداقل یه جام درد میکنه. اخیرا یه درد شناوری از طرف راست دلم راه افتاد الان رسیده طرف چپ کمرم. سرم هم تقریبا همیشه درد میکنه. حالت تهوع هم که هست. پام هم الان درد میکنه.
اصلا به هر جام فکر کنم همونجا درد میکنه.

Tuesday, February 14, 2012

وِر ایز مای ولنتاین کوفتی؟

به مناسبت این روز فرخنده رئیسم واسه تموم خانومای آفیس گل لاله فرستاده. همین شد که یهو یاد تمام ریلیشن شیپهای تخمی و ولنتاین های تخمی ترم افتادم و روزم خراب شد. 
حالا قبلش هم روزم خیلی درست نبود. 
اینجوریا.

Monday, February 13, 2012

حالا که ابروهامو کلفت تر کردم فهمیدم ابرو بده در واقع ابرو خوبه بوده. بیچاره این همه سال چقدر سرکوب شنیده. دم نزده.

Friday, February 3, 2012

Born of Anger

یه دونه آدمک گنده - به گمونم شنی تو کلاس ورزش بود. کف زمین. بعد میشستی روشکمش و مشت می زدی تو راست و چپ کله ش. یا با زانو وامیستادی رو رو قفشه سینه ش و مشت میزدی تو کله ش. اصلا اسم هم داشت حرکت. اسمش چکشی کردن بود. دستکش مشت هم داشتی دستات درد نمی گرفت. فقط میزدی گوم. گوم. حتی میشد پاشی لگد هم حواله ش کنی.
بهش زیاد فکر میکنم.
 سر کار. 
گوم.
گوم. 
تو راه. 
گوم.
گوم.
موقع خواب.
گوم.
گوم...

Thursday, December 15, 2011

ایز ایت می آی ام لوکینگ فُر؟

دارم چت میکنم. کنده طرف. می رم چایی می ریزم بر میگردم. با دقت میخونم آخرین خط ها رو. چه قشنگ نوشته. چه حرفای خوبی. اسم فرستنده رو که میبینم! به اینا رو که خودم نوشتم. هنوز اون جواب نداده.

Thursday, December 8, 2011

Give me back my Sun

من زمستان را دوست ندارم. بدم هم میاید. برای اینکه سرد و برفی و کوفتی است. نصف سال هم طول میکشد. صبح ها هم که بیدار میشوم هنوز شب است.
دلم میخواهد همیشه تابستان باشد.
این بود انشای من

Monday, November 28, 2011

Bubble Shooter

از صبح نشسته ام توی آفیس و بابل شوتر بازی میکنم. بابل شوتر یک بازی است که گلوله های رنگی را روی هم شوت میکنی و اگراز سه تا بیشتر باشد 'گلوپ' میترکد. گلوله های سبز را خیلی دوست دارم. از همه کمتر هم گلوله های بنفش را دوست دارم. این بازی اصلا مغز نمیخواهد. من از تمام کارهایی که مغز نخواهد استقبال میکنم. البته یک نکته کنکوری دارد و آن اینکه گلوله های ردیف بالا اگر بترکد ردیف پایین هم میترکد. رکوردم هفتاد و اندی هزار است و خیلی ازاین بابت به خودم افتخار میکنم. اینکه میگوییم آدمها در خارج از صبح تا شب کار میکنند دروغ میگوییم. میخواهیم شما بترسید و نیایید و ما در خیابان خیلی ایرانی نبینیم و مجبور نشویم هی به دوستمان بگوییم هیسسسسس یارو ایرانیه.
بله.

Saturday, November 26, 2011

یک تکنولوژی اختراع شده اخیرا. یک هد بند ه که موقع خواب یه سری اشعه میفرسته بعد باعث میشه خواب نبینی.
دروغ گفتم.
لاک پشت یخی دیشب به من گفت - نه با ملاطفت بلکه با فریاد- که من اونقدر از خشم ونفرت پرم که بلاه بلاه بلاه.دقیقا نه بلاه اما کلمه هایی که به خشم و نفرت ذاتی من اضافه کرد. منهم یک ساعت بعدش را در پارکینگ نشسته بودم و نقشه میکشیدم چطور انتقام بگیرم. حتی به این موضوع هم که با گاز ماشین خفه کنم خودم را فکر کردم. یک ایراد کوچک داشت نقشه ام و آن اینکه پارکینگ چند طبقه است و هیچ وقت هیچ خری نمیمیرد.
یک ایده داستان:
یک پیرمرد گوگولی مگولی از پارکینگ در میآید و راوی بهش راه میدهد.پیرمرد گوگولی مگولی یک تشکر گوگولی مگولی هم میکند با جنباندن سرو دست و اینها. سپس راوی سرعت میگرد و محکم میکوبد به عقب ماشین پیرمرد گوگولی مگولی. سپس راوی قاه قاه میخندد.
پایان

Friday, November 25, 2011

Wednesday, November 23, 2011

بیست وسه نوامبر دو هزار و یازده

برف اومده.
متنفرم.
توی آفیس بنایی دارن. جامو عوض کردم نزدیک این دختره مارکتینگ. چه قده پروسروصداس.
متنفرم.
الان نمیدونم باید محاوره ای بنویسم یا نه. بعدا تصمیم میگیرم.
فعلا خدافس