آقای عزیز سلام،
شما من را نمی شناسید. اما من هر روز که سوار زرافه ام از جلوی آفیس شما رد میشوم، شما را می بینم که سخت غرق افکارتان هستید. آن قدر که نمی بینید همه جا پراز شکوفه شده و بوی علف می آید. حتی صدا ها راهم نمیشنوید. مثل آنروز که من آقای باغبان را، برای اینکه به بهانه کوتاه کردن چمن ها همه قاصدک ها را قطع کرده بود، آنقدر زدم که مُرد اما شما حتی نیم نگاهی ازپنجره تان به بیرون نینداختید. به گمانم حالتان خوش نیست که تمام روز به صفحه مانیتورتان زل میزنید و هیچ وقت چشمهایتان را نمی بندید تا نوک انگشتانتان را روی سطح آب بکشید. امروز شما را دیدم که به دختر کوچولوی مو فرفری لبخند زدید. شاید هنوز بیماریتان قابل درمان باشد.
چرا نمی آیید بیرون باهم هوایی بخوریم؟
Friday, May 9, 2008
Tuesday, May 6, 2008
تنها در کافه تریا نشسته ام و سوپ می خورم. تابستان شده، اینجا پرنده پر نمیزند. برای اینکه نروم به کار هایم برسم عمدا خوردنم را کش میدهم. با قاشقم سوپم را بهم میزنم و سعی می کنم از میان رشته های سوپ که حروف الفبا ست اسمم را پیدا کنم. حروف را زیر و رو میکنم. از دیدن بعضی از حرفها خوشحال میشوم. تعجب میکنم که نسبت به حروف الفبا احساس دارم. یاد روزهای نوجوانی می افتم که اول اسم پسرهایی که دوست داشتیم را همه جا مینوشتیم. روی کتابها و دفترها، روی نیمکت مدرسه، روی آینه. پسرهایی که حتی درست نمیشناختیم. پسرهایی که باید عاشقشان میشدیم. با همین حروف احمقانه انگلیسی چقدر دلمان خوش میشد و یادمان نمیرفت عاشق باشیم. چه دوست داشتن ها از نوع دیگری بود. اما خوب بود. دیگر نشد که مثل آنروزها دوست بدارم. نشد که دلم هری بریزد پایین با دیدن کسی. نشد صاف و ساده و بی توقع عاشق باشم. از تمام خاطره آنروزها این ماند که بعضی حروف را دوست تر دارم...
Monday, April 14, 2008
و من زمان را میدیدم
که تقسیم میشد در سه سطل بیمعنی
و ابدیت را میدیدم
که مبدل میشد به تقویم
و تقویم دشمنی میشد برای روح
«امروز چه کنیم
فردا چه کنیم
همیشه چه کنیم؟»
ــ رضا صفریان، بصیرت سایهها
ازاین جا
که تقسیم میشد در سه سطل بیمعنی
و ابدیت را میدیدم
که مبدل میشد به تقویم
و تقویم دشمنی میشد برای روح
«امروز چه کنیم
فردا چه کنیم
همیشه چه کنیم؟»
ــ رضا صفریان، بصیرت سایهها
ازاین جا
Subscribe to:
Posts (Atom)