Saturday, January 31, 2009
Tuesday, January 13, 2009
می خواستم بنویسم چندتا قلب روی دیوار بیمارستان خوب بود، یک طوری که چند نفری نگران بشوند. حتی می خواستم بگویم این دردهای وحشتناک نفسم را می برد، بازهم یک طوری که چند نفری دلشان برایم کباب شود. شاید من دلم خوش شود که دو سه نفری دوستم دارند. اما حالا که میخواهم بنویسم خنده ام میگیرد چقدر دسپریتلی نیاز دارم که داد بزنم هلو! پلیز لاو می...
Monday, December 8, 2008
Saturday, November 29, 2008
نه جانم. شما آقای آبی را نمیشناسید. بد قضاوت میکنید. درست است که خیلی به اسمش می آید - نه اینکه رنگش آبی باشد. طفلک همیشه حالش آبی* است. بیشتر موقع ها بی حال است. تمام موضوعات ناخوش آیند دنیا غمگینش میکنند. دلش برای هرچیزی شور میزند و فکرهای عجیب غریب میکند. اما با همه ی این اوصاف، خیلی گل است. آنقدر که دلش نمی آید جنیفر، عنکبوت ساکن چکمه هایش را بی خانمان کند و توی این برف و بوران بدون چکمه راه می رود. با محبت با ویولت، بنفشه ی آفریقایی اش صحبت میکند. وقتی نوه های خاله سِلی تمام خانه اس را بهم ریختند و "کیو" و "جی" و "بی" روی کیبوردش را قورت دادند اصلا دعوایشان نکرد حتی برایشان از خمیر میان نان یک عالم آدمک ساخت. کلی کتاب دارد.شیربنی های خوشمزه میپزد و دوست من است.
* blue
* blue
Thursday, November 6, 2008
بوی گرد و خاک میآید. قسم میخورم شش هزار بار شسته ام و سابیده ام این در و دیوار و زمین و زمان لعنتی را. اما نمی رود این بوی گرد و خاک. نمیدانم چرا هیچ بنی بشری بو را حس نمیکند. آدمها از کی بویایی شان خاموش شده و خبر ندارند؟ تو اما میفهمیدی بوها را. برای همین است که آن جفت چشمهای سبزت را در تنگ آب نگه داشته ام و شبهاکه برایشان آواز میخوانم مثل ماهی شنا میکنند و دور تنگ میچرخند. حالا همه فکر کنند من دیوانه ام. این آدمهایی که بو نمی فهمند و عاشق چشم های سبز تو نیستند چه میدانند؟
Subscribe to:
Posts (Atom)
