Saturday, November 26, 2011

یک تکنولوژی اختراع شده اخیرا. یک هد بند ه که موقع خواب یه سری اشعه میفرسته بعد باعث میشه خواب نبینی.
دروغ گفتم.
لاک پشت یخی دیشب به من گفت - نه با ملاطفت بلکه با فریاد- که من اونقدر از خشم ونفرت پرم که بلاه بلاه بلاه.دقیقا نه بلاه اما کلمه هایی که به خشم و نفرت ذاتی من اضافه کرد. منهم یک ساعت بعدش را در پارکینگ نشسته بودم و نقشه میکشیدم چطور انتقام بگیرم. حتی به این موضوع هم که با گاز ماشین خفه کنم خودم را فکر کردم. یک ایراد کوچک داشت نقشه ام و آن اینکه پارکینگ چند طبقه است و هیچ وقت هیچ خری نمیمیرد.
یک ایده داستان:
یک پیرمرد گوگولی مگولی از پارکینگ در میآید و راوی بهش راه میدهد.پیرمرد گوگولی مگولی یک تشکر گوگولی مگولی هم میکند با جنباندن سرو دست و اینها. سپس راوی سرعت میگرد و محکم میکوبد به عقب ماشین پیرمرد گوگولی مگولی. سپس راوی قاه قاه میخندد.
پایان

Friday, November 25, 2011

Wednesday, November 23, 2011

بیست وسه نوامبر دو هزار و یازده

برف اومده.
متنفرم.
توی آفیس بنایی دارن. جامو عوض کردم نزدیک این دختره مارکتینگ. چه قده پروسروصداس.
متنفرم.
الان نمیدونم باید محاوره ای بنویسم یا نه. بعدا تصمیم میگیرم.
فعلا خدافس

Tuesday, March 1, 2011

اشکهایم بند نمیآید
به گمانم باز اشک آور زده اند این دور و برها جایی.