Saturday, February 16, 2008

کلمه ندارم برای نوشتن این روزها.
به جایش موهایم را گیس میکنم، پیرهن سرخابی گلدار میپوشم و نقش قالی میزنم. شعرهایی را که باید شاعرشان میشدم میبافم. هزار قصه ی رنگی گره می زنم به زندگی. هزار پروانه ی شاد. خودم را میبافم وهمراه انگشتانم میان تارهای قالی میرقصم.
کلمه می خواهم برای چه دیگر؟ من که روی دار قالی مست میشوم ، زیبا میشوم، دست میکشم روی تن خورشید و بلند بلند می خندم.
زمان را نمی بافم. آواز می بافم به جایش. کلاف دلتنگی را گم می کنم و پیدا نمیشود هرگز.دل خوش میبافم.
کلمه نمیدانم من...

Saturday, January 19, 2008

«... مرا نهراسان

كه من بارها و هزاران بار

بي‌شاهد و شناسنامه

از شادي‌هاي كوچكم جدا شده‌ام

كه بارها و بارها بي‌نام و نشان

اسناد تنهايي خويش را امضا كرده‌ام

بي‌جوهر و مركبي

من چيزي براي هراس ندارم

وقتي رد پاهاي تو تا اتاق اضطراب من امتداد مي‌يابد

كسي كه از دلاشوبه‌ي ظلمت مي‌هراساني

گيس‌بريده‌اي است كه سهمش از عبور فصل‌ها

تنها هاشورهاي درهم و سياه است

زني كه ديروز در گوش چكاوك گفت:

من عاشقم.»



بخشي از شعر صبا واصفي – مجله زنان – مرداد 1386
از اینجا

Thursday, January 17, 2008

من عاقل شده ام و این عاقل شدن، لامصب درد دارد.

Monday, December 31, 2007

روی برف اولین رد پا، ردپای من است .
من اولین نفری هستم که این "زمین" ناشناخته را کشف میکنم.
راه میروم و با رد پاهایم قلمرو ام را گسترش میدهم.
من خدای این زمین سفیدپوشم.
قبل از اینکه کسی بیدار شود کل زمین را فتح خواهم کرد.
کل زمین را فتح میکنم و به آدمهایی میخندم که نیو یرشان هفت تا سین کم دارد و خودشان خبر ندارند.

Saturday, December 29, 2007

تو تایپ کرده ای : چطوری؟


من فکر می‌کنم بگویم غمگینم . توخواهی ‌پرسید چرا،میدانم. من چگونه باید بگویم چرا دلم هیچ وقت خوش نیست. که چرا این اندوه لعنتی از من جدا نمیشود. که چگونه بعضی آدمها دلتنگ زاده میشوند...


من تایپ میکنم: خوبم.