Monday, September 29, 2008
Friday, September 26, 2008
آفتابی و سرد که باشد دوست دارم.
حواسم است که فقط روی سنگفرشهای قرمز راه بروم و پایم روی طوسی ها نلغزد. بین راه یک گروه از پیرمردهای خوشحال دوربینشان را دست من میدهند و به عکسی که از آنها گرفته ام میگویند فنتستیک.
من دلم خوش میشود چقدر.
فکرهایم را کرده ام. بزرگ که شدم دلم میخواهد "عکاس پیرمردهای مودب" شوم…
حواسم است که فقط روی سنگفرشهای قرمز راه بروم و پایم روی طوسی ها نلغزد. بین راه یک گروه از پیرمردهای خوشحال دوربینشان را دست من میدهند و به عکسی که از آنها گرفته ام میگویند فنتستیک.
من دلم خوش میشود چقدر.
فکرهایم را کرده ام. بزرگ که شدم دلم میخواهد "عکاس پیرمردهای مودب" شوم…
Wednesday, September 17, 2008
یک سال گذشت. میس یو:x
کوچولوی رنگی
هر روز یکی از لاک های به جا مانده از تو را میزنم
و با اشک روی ناخنم طرح دلتنگی میکشم
هر روز یکی از لاک های به جا مانده از تو را میزنم
و با اشک روی ناخنم طرح دلتنگی میکشم
گلی
17 سپتامبر 2007
17 سپتامبر 2007
Sunday, September 7, 2008
انگشتم را روی کلمه های مقاله میکشم. فکر میکنم هیچ چیزی ناآشنا تر از این "علم" با من نیست. اینجا فلسطین دارد صبورانه به چین توضیح میدهد که ازطلوع خورشید تا غروب آن هیچ چیز نمی خورد و نمیآشامد. چین میپرسد اگر هوا ابری باشد و خورشید دیده نشود چه. دلم هوای ابری میخواهد. مژده برایم نوشته هیچ وقت نترسم، به گل های ریز فکر کنم. چشمایم را میبندم و هوای ابری میبینم. گل های ریز سفید نمناک توی مه غلیظ. انگشتم را روی تن گل های ریز میکشم. چقدر با من آشناست...
Subscribe to:
Posts (Atom)