من مهاجرتر شده ام. حتی این بار زبان آدمها را هم نمیفهمم و ابلهانه به حرفهایشان لبخند میزنم.
فکر نکنم هیچ راه فراری مانده باشد. سرنوشت من همین است. دختری که یک عالم چمدان دارد و در سفر پیر میشود...
نگو که سفر همان غربت است، گریه ام میگیرد.
Monday, August 31, 2009
Monday, June 29, 2009
Friday, June 5, 2009
روزمرگی به روایت مسافر
1.
نشسته ام توی ایستگاه روی کوه و منتظرم اتوبوس بیاید. هر اتوبوسی که باشد. من و صدای پرنده ها/ نگران نیستم کجا میروم.
باد میپیچد و بوی شامپو از موهایم بلند میشود. خودم را دوست دارم که به هیج جا وصل نیستم.
2.
امروز باران آمد.
3.
توی کوچه پس کوچه ها توی یک بار تنگ و تاریک بلوزبین آدمهایی نشسته ام که فردا دیگر نمیبینمشان. دوستی های کوتاه/ چند روزه/ چند ساعته. دوستی های بی توقع.
4.
مسلمان است اما حجاب ندارد. کفش واکس میزند. می گوید هر چیزی را که از خدا بخواهی میدهد. باید بنویسی بگذاری زیر بالشت. نگاهش معصوم است. دلم می خواهد شیرجه بزنم توی ایمانش. میگویم می نویسم حتما.
5.
کل راه را حرفی نمی زنم. می گوید عاشقی نکنه؟
6.
اینجا بیش از حد قشنگ است. انگار گیر افتاده ام توی یک فریم زیبا و مجبورم همیشه لبخند بزنم. من به اینجا تعلق ندارم. عضلات صورتم خسته می شوند.
7.
هشت تا قناری دارد.از شیرین کاری های قناریهایش با عشق تعریف میکند. احساس میکنم خیلی تنهاست.
8.
هنوز هم مثل بیست و چند سال پیش کابوس می بینم. عرق میکنم. قلبم تند تند میزند. از خواب میپرم. زنگ میزنم به تو. چه خوب که هستی.
9.
دندانه داری. گیر میکنی به زندگی... ساییده میشوی کم کم. یکهو میبنی گیر نمی دهی دیگر. رسم روزگار همین است گویا.
10.
کوه خوب است اما دلم برای زمین های صاف تنگ شده است. باید برگردم.
نشسته ام توی ایستگاه روی کوه و منتظرم اتوبوس بیاید. هر اتوبوسی که باشد. من و صدای پرنده ها/ نگران نیستم کجا میروم.
باد میپیچد و بوی شامپو از موهایم بلند میشود. خودم را دوست دارم که به هیج جا وصل نیستم.
2.
امروز باران آمد.
3.
توی کوچه پس کوچه ها توی یک بار تنگ و تاریک بلوزبین آدمهایی نشسته ام که فردا دیگر نمیبینمشان. دوستی های کوتاه/ چند روزه/ چند ساعته. دوستی های بی توقع.
4.
مسلمان است اما حجاب ندارد. کفش واکس میزند. می گوید هر چیزی را که از خدا بخواهی میدهد. باید بنویسی بگذاری زیر بالشت. نگاهش معصوم است. دلم می خواهد شیرجه بزنم توی ایمانش. میگویم می نویسم حتما.
5.
کل راه را حرفی نمی زنم. می گوید عاشقی نکنه؟
6.
اینجا بیش از حد قشنگ است. انگار گیر افتاده ام توی یک فریم زیبا و مجبورم همیشه لبخند بزنم. من به اینجا تعلق ندارم. عضلات صورتم خسته می شوند.
7.
هشت تا قناری دارد.از شیرین کاری های قناریهایش با عشق تعریف میکند. احساس میکنم خیلی تنهاست.
8.
هنوز هم مثل بیست و چند سال پیش کابوس می بینم. عرق میکنم. قلبم تند تند میزند. از خواب میپرم. زنگ میزنم به تو. چه خوب که هستی.
9.
دندانه داری. گیر میکنی به زندگی... ساییده میشوی کم کم. یکهو میبنی گیر نمی دهی دیگر. رسم روزگار همین است گویا.
10.
کوه خوب است اما دلم برای زمین های صاف تنگ شده است. باید برگردم.
Tuesday, May 19, 2009
چه غلطی می کنی نیکلای گُرسکی؟
امروز صبح که آقای آبی چشمهایش را باز کرد، نیکلای گُرسکی با قیافه ی ماتم زده روبه رویش نشسته بود و مدام سکسکه می کرد. حتی وقتی آقای آبی از دیدن نیکلای گُرسکی فریاد کشید بازهم سکسکه ی نیکلای گُرسکی بیچاره قطع نشد. نیکلای گُرسکی همبازی آقای آبی بوده است. حالا هم صبح به این زودی این همه راه را رانندگی کرده است که از آقای آبی بپرسد چرا این سکسکه ی لعنتی اش قطع نمی شود. آقای آبی قهوه درست میکند، روزنامه ی صبح را ورق میزند و به حرفهای نیکلای گُرسکی گوش میدهد.طفلک این نیکلای گُرسکی همه کاری کرده تا خوب شود اما درست پنج ماه و دو هفته است که سکسکه میکند. آقای آبی گوش میدهد و گوش میدهدو آخر سر بیماری نیکلای گُرسکی را تشخیص میدهد. "برک آپ ناقص!" گویا نیکلای گُرسکی پنج ماه و دو هفته و یک روزاست که ریلشنشیپ خودش را قطع کرده است –یا فکر میکند که قطع کرده است-اما از سکسکه هایش معلوم است هنوز اُور نشده است. هنوز خرده ریزه های دوست داشتنهایش، خاطراتش، وابستگی هایش توی دلش مانده است و نفسش را قطع میکند چند ثانیه یکبار. آقای آبی نمی داند نیکلای گُرسکی چند وقت دیگر باید یکبند سکسکه کند، اما حتما یک روزی یک جایی میرود که باور میکند این لِت ایت گُو که میگویند چیز خوبی است...
Subscribe to:
Posts (Atom)