تکیه می دهم به قاب تعریف شده روزمرگی هایم و به هیچ چیز فکر نمیکنم. فکر نمیکنم که صبحها میروم سرکار وعصرها برمی گردم.صبحها میروم وعصرها برمی گردم. برمی گردم و برمی گردم و برمی گردم و برمی گردم و برمی گردم.
مگر همه ی آدمها همین کار را نمی کنند؟ مگرهمه ی آدمها همیشه نگرانند که "نکند زندگی همین باشد؟"....
Tuesday, October 27, 2009
Monday, August 31, 2009
مارکوپولوی غمگین
من مهاجرتر شده ام. حتی این بار زبان آدمها را هم نمیفهمم و ابلهانه به حرفهایشان لبخند میزنم.
فکر نکنم هیچ راه فراری مانده باشد. سرنوشت من همین است. دختری که یک عالم چمدان دارد و در سفر پیر میشود...
نگو که سفر همان غربت است، گریه ام میگیرد.
فکر نکنم هیچ راه فراری مانده باشد. سرنوشت من همین است. دختری که یک عالم چمدان دارد و در سفر پیر میشود...
نگو که سفر همان غربت است، گریه ام میگیرد.
Monday, June 29, 2009
Subscribe to:
Posts (Atom)