اشکهایم بند نمیآید
به گمانم باز اشک آور زده اند این دور و برها جایی.
Tuesday, March 1, 2011
Thursday, February 3, 2011
لایف از ایت گُز
حوصله ندارم.
بارهستی برایم سنگین است.
صدای موزیک را بلند میکنم.
ماشینها بوق میزنند.
چراغ عابر قرمز بود.
اشتها ندارم.
غذا نمیخورم باز.
مثل چی برف میاید.
با باد.
فاک.
دلم چیزی نمیخواهد.
دیر میروم توی تختخواب.
خواب میبینم خودم را میکشم.
خودم را پرت میکنم از جایی پایین.
میفتم روی یک عالم سالاد ماکارونی.
با زیتون.
از خواب میپرم.
ترسیده ام.
زنده ام هنوز.
هوا تاریک است.
حوالی پنج باید باشد.
درست نمیبینم.
یادم باشد سالاد ماکارونی درست کنم.
یا نه.
میخوابم باز.
Tuesday, September 14, 2010
Sunday, August 22, 2010
زمان اینجا سریع میگذرد.
وگرنه اگر من مانده بودم، این همه سال ام نبود. این همه موی سفید نداشتم. این همه دوری بلد نبودم. یک روز باید بشینم بنویسم از این همه زمستان و تابستان که دیده ام. دیگرحتی خوب یادم نمیآید آدم های قدیمی را. آدم های عزیز قدیمی را. از این همه فاصله که بین ماها افتاده است. چند قرن میشود هان؟
یک وقت های اما سرعتش کم میشود. اینگارچوب لای چرخ دنیا گذاشته اند. مثل عصرهایی که ویک اند میخواهد تمام شود و ابری است بیشتر وقت ها و دست ودلم به هیچ کاری نمی رود. هزار بار فون بوک موبایلم را بالا و پایین میکنم. هزار بار هنوز امیدوارم یک کسی هست که مهربان است برای عصرهای دلگیر. پیدا نمیکنم. این عصرها کند است و تنهاست. بقیه روزها مثل باد میگذرد. من هی فکر میکنم باید کار دیگری کنم. هر کاری که میکنم اما کار دیگری نیست.
حتی تند تر از باد میگذرد.
وگرنه اگر من مانده بودم، این همه سال ام نبود. این همه موی سفید نداشتم. این همه دوری بلد نبودم. یک روز باید بشینم بنویسم از این همه زمستان و تابستان که دیده ام. دیگرحتی خوب یادم نمیآید آدم های قدیمی را. آدم های عزیز قدیمی را. از این همه فاصله که بین ماها افتاده است. چند قرن میشود هان؟
یک وقت های اما سرعتش کم میشود. اینگارچوب لای چرخ دنیا گذاشته اند. مثل عصرهایی که ویک اند میخواهد تمام شود و ابری است بیشتر وقت ها و دست ودلم به هیچ کاری نمی رود. هزار بار فون بوک موبایلم را بالا و پایین میکنم. هزار بار هنوز امیدوارم یک کسی هست که مهربان است برای عصرهای دلگیر. پیدا نمیکنم. این عصرها کند است و تنهاست. بقیه روزها مثل باد میگذرد. من هی فکر میکنم باید کار دیگری کنم. هر کاری که میکنم اما کار دیگری نیست.
حتی تند تر از باد میگذرد.
Monday, July 19, 2010
لبه ی پنجره دراز کشیده ام و یک پایم رابیرون پنجره آوبزان کرده ام. جلوی من مردی با انگشتان بلند پیانو میزند و هر از گاهی بر میگردد و پیشانی مرا ماچ میکند. آنقدر خوب میزند که حتی میشود عاشقش شد. اما الان حالش را ندارم. فردا در موردش فکر میکنم. حالا دلم میخواهد فقط ابرها را در ساختمان جیوه ای روبرو نگاه کنم که با آهنگ پیانو یواش یواش می رقصند.
Subscribe to:
Posts (Atom)