2009-11-14

-So what happened? Why didn't they work out?
-What always happens, life.



(500) Days of Summer

2009-11-12

پراکنده ی بیمار

آقای نوازنده ی آکاردئون توی ایستگاه مترو، ساندتِرَک آمِلی را میزند. من تب دارم و بند بند تنم درد میکند. وقتی می گویم بند بند، احساس میکنم یک جانور تنها از رده های منقرض شده ی بندپا ها هستم که مریض است، تمامِ یک عالمه پایش را بغل کرده و اشک توی چشم هایش حلقه زده.

2009-11-04

برای دلقک که رقاص شده است

یک نفر بیاید داستان این خانومی در دستشویی مجاور بنده به زبان لطیف اجنبی با تلفن حرف میزد و هور هور گریه می کرد را بنویسد. حتی میتواند من را هم به داستانش اضافه کند که به خاطر غم حاکم بر مستراح، شاش بند شده بودم...
آهای نویسندگان بزرگ، کجا هستید؟ راستی چه اتفاقی افتاد که نویسندگان بزرگ، کلکسیونر عکس شدند و تمام ذوق نویسندگی شان را صرف نوشتن چهارکلمه "عنوان" عکس می کنند؟ آن وقت یک عالمه داستان بی نقال مانده است که هیچ کس به دادشان نمیرسد.