2010-01-23

جیمی! من فکر نمی کنم ابن همه تلاش فایده هم داشته است. یک عمر همه ی این ها سعی کرده اند گوشه های اضافه مان را بزنند تا یک جوری در تعریف نرمالشان جا شویم. نهایتش چه شد. بعد از این همه کلاس و جلسه مشاوره و درمان، شده ایم یک مشت آدم "متمدن" که به صدای شکم هم احترام میگذارند. دوستمان ندارم جیمی. بیا بزنیم زیر همه چی و فرار کنیم. بیا دیگر لازم نباشد لباس فرمال بپوشیم و به زور خودمان رادر چارچوب متعارف بچپانیم. اصلا دست دور گردن هم میاندازیم و یک ایکس ری دو نفره میگیریم . می فرستیمش برای کارت کریسمس تمام این نارسیست های شق و رقی که از استخوان های آدم های خارج از محدوده هم فوبیا دارند. بیا دوباره خودمان باشیم جیمی.

2010-01-17

تعظیم کن ابله. من متخصص ریدن به رابطه هام

تو با هفت لو سر میکنی
من توی فنجان چای گریه میکنم

2009-12-09

دفاعیات متهم میم یازده

نه خیر آقای قاضی. این یک سلاح سرد نیست. میل بافتنی است.
من داشتم یک شال میبافتم. که کلافش رنگی رنگی بود و نرم. زمستان خوب و آرام پیش میرفت تا آن روز که برف سنگین میآمد و من سوار اتوبوس صدو شصت و پنج بودم و تعداد آدم های اتوبوس هی اضافه میشد و ما فشرده تر میشدیم هر لحظه.
نه خیر معلوم است که من در آن وضعیت بافتنی نمیکردم. فقط همراهم بود.
اتوبوس پر از آدم شده بود و جای نفس کشیدن هم نبود. همین مقتول، که از قضا یک پیرزن دوست داشتنی بود که تمام مدت لبخند میزد – همچنان هم میزند- کنار من ایستاده بود. یکهو اتوبوس ترمز کرد. دقیقا همان لحظه بود که کلاه گیس مقتول هم افتاد. من تعجب کردم که چرا همچنان لبخند میزند و کلاه گیسش را برنمیدارد. گفتم شاید زیادی نایس است. اما آقای قاضی خدا شاهد است که روحم هم خبر نداشت که مقتول را به قتل رسانده ام.
کی متوجه شدم؟ آن موقعی که احساس کردم حتی بعد از پیاده شدن هر جا که میروم مقتول همراه من میآید.
تمام داستان همین بود. مقتول که هیچ کس را توی این دنیا نداشت که بیاید تحویلش بگیرد هم هنوز به شال وصل است.
من بی گناهم آقای قاضی. من فقط یک شال رنگی رنگیِ نرم دارم که یک پیرزن کچل خوش اخلاق، مثل منگوله ازش آویزان است.

2009-11-29

جاناتان موهای مجعدی دارد

جاناتان اینجا زندگی می کرده است. آپارتمان شماره هفتصد و دو. از نامه هایی که هنوز برایش میآید میگویم. نامه هایی که یا تبلیغات است یا قبض هایی ست که پولشان را نداده هنوز.
جاناتان اینجا زندگی می کرده است. صبح با آلارم موبایلش از خواب بیدار میشده، وقتی جلوی آینه دستشویی ریش هایش را میزند خیال میبافد که درامیست مشهورترین باند دنیا است و همه برایش دست تکان میدهند.
جاناتان توی آسانسور با پیرزن های کوچک و مرتب همسایه احوالپرسی میکند. وقتی از آسانسور خارج میشود بوی اودکلنش میماند.
جاناتان هشت ساعت سر کار میماند. جاناتان چه کاره است؟ نمیدانیم. اما خسته برمیگردد.
در را که باز میکند همه جا تاریک است و دوست ندارد. مثل من که در را باز میکنم و همه جا تاریک است و دوست ندارم. نامه هایش را از روی زمین بر میدارد. فرستنده همه نامه ها را چک میکند.
نامه ها باز نشده روی میز پخش میشوند.
شبها که جاناتان نوی بالکن سیگار میکشد و همسایه ی چاق و لخت روبرویی نگاهش میکند گاهی- جاناتان هم مثل من جنسیت همسایه چاق را نمیتواند حدس بزند- و خاکستر سیگارش را توی حیاط می تکاند فکر میکند چرا هیچ وقت کسی برایش کارت پستال نمی فرستد....

2009-11-14

-So what happened? Why didn't they work out?
-What always happens, life.



(500) Days of Summer