Tuesday, October 27, 2009

تکیه می دهم به قاب تعریف شده روزمرگی هایم و به هیچ چیز فکر نمیکنم. فکر نمیکنم که صبحها میروم سرکار وعصرها برمی گردم.صبحها میروم وعصرها برمی گردم. برمی گردم و برمی گردم و برمی گردم و برمی گردم و برمی گردم.
مگر همه ی آدمها همین کار را نمی کنند؟ مگرهمه ی آدمها همیشه نگرانند که "نکند زندگی همین باشد؟"....

Sunday, October 11, 2009

Too bad Fish is gone. He'd know. He sees everything.

Monday, August 31, 2009

مارکوپولوی غمگین

من مهاجرتر شده ام. حتی این بار زبان آدمها را هم نمیفهمم و ابلهانه به حرفهایشان لبخند میزنم.
فکر نکنم هیچ راه فراری مانده باشد. سرنوشت من همین است. دختری که یک عالم چمدان دارد و در سفر پیر میشود...
نگو که سفر همان غربت است، گریه ام میگیرد.

Monday, June 29, 2009

تنها تکه ی قشنگ زندگی این روزها، فرفره ای است که همسایه ما ن به ستون خانه اش چسبانده و باد که می آید می چرخد و
می چرخد و
می چرخد و
می چرخد...

Sunday, June 14, 2009

کثافتها
زندگیمونو که تباه کردید
چرا میزنید دیگه؟