Thursday, November 12, 2009
پراکنده ی بیمار
آقای نوازنده ی آکاردئون توی ایستگاه مترو، ساندتِرَک آمِلی را میزند. من تب دارم و بند بند تنم درد میکند. وقتی می گویم بند بند، احساس میکنم یک جانور تنها از رده های منقرض شده ی بندپا ها هستم که مریض است، تمامِ یک عالمه پایش را بغل کرده و اشک توی چشم هایش حلقه زده.
Wednesday, November 4, 2009
برای دلقک که رقاص شده است
یک نفر بیاید داستان این خانومی در دستشویی مجاور بنده به زبان لطیف اجنبی با تلفن حرف میزد و هور هور گریه می کرد را بنویسد. حتی میتواند من را هم به داستانش اضافه کند که به خاطر غم حاکم بر مستراح، شاش بند شده بودم...
آهای نویسندگان بزرگ، کجا هستید؟ راستی چه اتفاقی افتاد که نویسندگان بزرگ، کلکسیونر عکس شدند و تمام ذوق نویسندگی شان را صرف نوشتن چهارکلمه "عنوان" عکس می کنند؟ آن وقت یک عالمه داستان بی نقال مانده است که هیچ کس به دادشان نمیرسد.
آهای نویسندگان بزرگ، کجا هستید؟ راستی چه اتفاقی افتاد که نویسندگان بزرگ، کلکسیونر عکس شدند و تمام ذوق نویسندگی شان را صرف نوشتن چهارکلمه "عنوان" عکس می کنند؟ آن وقت یک عالمه داستان بی نقال مانده است که هیچ کس به دادشان نمیرسد.
Tuesday, October 27, 2009
تکیه می دهم به قاب تعریف شده روزمرگی هایم و به هیچ چیز فکر نمیکنم. فکر نمیکنم که صبحها میروم سرکار وعصرها برمی گردم.صبحها میروم وعصرها برمی گردم. برمی گردم و برمی گردم و برمی گردم و برمی گردم و برمی گردم.
مگر همه ی آدمها همین کار را نمی کنند؟ مگرهمه ی آدمها همیشه نگرانند که "نکند زندگی همین باشد؟"....
مگر همه ی آدمها همین کار را نمی کنند؟ مگرهمه ی آدمها همیشه نگرانند که "نکند زندگی همین باشد؟"....
Monday, August 31, 2009
مارکوپولوی غمگین
من مهاجرتر شده ام. حتی این بار زبان آدمها را هم نمیفهمم و ابلهانه به حرفهایشان لبخند میزنم.
فکر نکنم هیچ راه فراری مانده باشد. سرنوشت من همین است. دختری که یک عالم چمدان دارد و در سفر پیر میشود...
نگو که سفر همان غربت است، گریه ام میگیرد.
فکر نکنم هیچ راه فراری مانده باشد. سرنوشت من همین است. دختری که یک عالم چمدان دارد و در سفر پیر میشود...
نگو که سفر همان غربت است، گریه ام میگیرد.
Subscribe to:
Posts (Atom)